X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390

کندم کلا از همه...این آدمایه مسخره...

دچار یه حالتی شدم....میدونی من همیشه فکر میکردم...یعنی فکر نه ها یه جور احساس...احساس میکردم زندگی تغییر نمیکنه...همیشه همه زنده میمونن....فقط پیرها میمیرن اونم اطرافیانه خودم نه ها...احساس میکردم پدر مادرم هیچوقت پیر نمیشن...احساس میکردم زندگی دکمه ی برگشت داره...احساس میکردم وقت زیاد هست...نمیدونم به خاطر سنمه دچار این حالت شدم؟...هرچی هست خیلی درگیرم کرده...احساس اسگولی میکنم...که چی؟دنیا اومدیم کاره خوب کنیم بد کنیم بریم بهشتو جهنم...خب؟که چی؟چی بشه؟واسه چی؟واسه خدا؟کو؟هست؟

.

.

آهای با توام پاشو بیا پایین میخوام بزنم زیر چشمت...پاشو بیا میخوام جلوت بستنی بخورم ولی به تو ندم...پاشو بیا با هم بریم کلی آدمه پولدار ببینیم بعد بویه چیگر بخوره به دماغت بعد دلت بخواد بعد بری ببینی پوله 2سیخ داری ولی بازم نتونی بخری چون پوله کرایه ماشینته واسه فردا صبح که بخوای بری سره کار...پاشو بیا چندتا دود بگیر بعد برو جلو آیینه خوتو نگاه کن با گریه بخندو به خودت فحش بده...بیا واست چندتا آهنگ بزارم آهنگای از دل دراومده...بیا آدم شو ببین مزش چجوریه...ببینم باز به خودت میگی آفرین؟هاه؟

.

.

میدونی من مشکل دارم؟مشکل روحی...همش تقصیره توست...

.

.

قشنگه که کله عید رو باید برم سره کار؟قشنگه که شروع ساله جدید رو دور از خانوادت باشی...دور از کسایی که برات مهمن...13 بدر هم باید سره کارم آهن گره بزنم...