X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390

نامزدیه پسر عمه

میخوام یه جورایی از قبل و بعد نامزدیه پسر عمم رو با جزیات بنویسم تا برام مثله دفتر خاطرات بمونه...

 

پنجشنبه شب نامزدی بود و هنوز من خریدهامو نکرده بودم و دوست دخترم هم فقط لباسش رو خریده بود و کلی از خرید های دیگش مونده بود..

 

خلاصه از ساعت ۱۰ صبح راه افتادیم دنبایه کارامون که تا ساعت ۵ طول کشید و کلی خسته کوفته و البته بی پول شدیم...

 

تیریپه من:کالج (قهوه ای)...شلواره لی آبی رنگ متوسط...کمربنده قهوه ای...یه بافته کرم رنگ...روش یه جلیقه ی حالته زمستونیه مشکی...و یه کلاه از این هایی که آرش سرش میزاره از این حالته گنگستریا که اون هم هم رنگه بافتم بود و خیلی خیلی تیریپم خوب بود و بهم میومد و همه هم بهم گفتن و مادرم واسه اولین بار از خریدی که با دوست دخترم رفته بودم راضی بود..(همیشه میگه ۲تاتون بی سلیقه این و همیشه از خریدهام ایراد میگیره)

 

تیریپه دوست دختر:کت شلوار نخودی با یقه ی طلایی...روسری کرم رنگ یه ذره پر رنگ...صندل کرم رنگ...تاپی هم که زیره کتش بوشیده بود قهوه ای پر رنگ بود...و یه سری چیز میزه دیگه مثبه ساعتو دستبنده گردنبندو اینا...

 

خب چون کمی طولانیه از نامزدیه پر حاشیه و پر حادثه میخوام بگم میرم تو ادامه مطلب 

 

 

  

بعد از حموم کردنو آماده شدن ساعت ۸:۲۰ بود اون یکی عمه اینام اومدن و راه افتادیم و تقریبا ساعته ۸:۴۰ بود که رسیدیم..

تو یه پارکینگ گرفته بودن...آهان اون یکی پسر عمم هم از کلاه من گرفته بود که بهش میگفتم تو که گذاشتی خز شد دیگه نمیزارم...هه هه..

 

همون اوله بسملاه من به جایه اینکه برم تو پارکینگ رفتم زیر زمین...دیدم به به همه بچه ها جمعن و مشروب هم که ویسکی قوطی بود...یه ۷/۸ تا زدم و چ.ن دوست دخترم میخواست بیاد نمیخواستم زیاد بالا باشم تا خراب کاری نکنم...البته یه جورایی اصلا کاریم نکرد...باعث تعجبم بود چون خیلی وقت بود نخورده بودم..

 

رفتیم وسطو یکم که بزن برقص کردیم ساعته ۹:۲۰ بود خانوم خانوما سر گله مجلس دوست دختره بنده اومد...اوه اوه

 

قبلش به مادرم گفتم بیاد پیشه تو بشینه گفت باشه..

با یه پالتویه قرمز اومد و دوستش هم باهاش بود...راهنماییش کردم بره پیشه مادرم بشینه که اینجا بود که من هم مثله اون دانشمندا که چند وقت پیش بود گفتن سرعتی هم بالاتر از سرعته نور وجود داره..من هم پی بردم که وجود داره و اون سرعت پخشه خبره...

 

یه جورایی انگار ترکید که دوست دختره بنده اومده و همه با لبخند و اشاره به من حالی کردن که ما هم میدونیم..

 

برام خیلی جالب بود که خیلی خیلی ازش استقبال کردن و اصلا فکر نمیکردم اینقدر استقبال کنن...۳تا عمه هام و زن عموهام و دختر عمو و دختر عمه هام و خلاصه همه و همه رفتن پیشش و خوشامد گویی کردن و تبریک گفتن که من اصلا اصلا انتظار این کار رو نداشتم

 

بعده ۱۵دقیقه خواهر داماد بلندش کرد تا بیاد با من برقصه البته من قبلش رفتم بلندش کنم که نیومد میگفت خجالت میکشم بعدش دختر عمم اومدو بلندش کرد...

 

باهم رفتیم وسط واااای همه هی میومدن اذیت میکردن نگاه میکردن تبریک میگفتن تیکه مینداختن..کلامو کج و کول میکردن...تنه میزدن...از این لر بازیا:دی

 

این دی جیشونم که عشقه آهنگ خارجی داشت نشد یه قره خفنی بدیم...وسط رقص هی میخواستم لبرو بگیرماا..آخ آخ داشتم میمردم..خیلی خوش گذشت چه کشکشی بهم داشتیم...بعده نیم ساعت شاید بیشتر رفت نشست که من دوباره رفتم وسط با فکو فامیلا...

 

وقتی رفتم بشینم دختر عموم گفت خیلی به دل میشینه خیلی خوش گل و خوش هیکله نه بابا سلیقت خوبه...آهان همون اول که اومد همین که بابام دید به عموم اشاره کرد میوسا اینو میخواد...

 

ساعته ۱۱:۱۵ بود که میخواست بره و خیلی دوست داشتم که خودم برسونمش اما بنا به دلایلی (که خیلی ناراحت شدم)نشد که ببرمش و اون با آژانس رفت...

 

من که خیلی ناراحت شده بودم رفتم یه خورده نشستم و اخمام رفت تو هم که دیدم زشته باید بلند شم دوباره رفتم وسط اما کمی بی میل بودم...

 

داماد همه کاراشو خودش کرده بود و من ۴/۵ بار بهش گفتم کاری داری بگو هی میگفت نه و به هیچ کسی هم نمیگفت کاراشو بکنه و ۲روز هم بود چیز درست حسابی نخورده بود...که ساعته ۱۲:۴۰ بود یهو داماد از حال رفت...و فکش قفل کرد

 

وااااااااااااااااااااااااااای داشتم میمردم دیدم یکی میگه کمربند بدین سریع کمربندمو درآوردم دادم و من فکر کردم قلبش گرفته و داره میمیره واااااای دیوونه شدم داد میزدم خودمو میزدم درو دیوارو میزدم وااای داشتم میمردم یعنی الانم که یادش افتادم دستام میلرزه...بیچاره مادرم که رفته بود طبقه بالا دستشویی صدای جیغه آبجیمو شنیده بود و اومده بود دیده بود که من بالا پایین میپرم فکر کرد که به آبجیم چیزیش شده...و اون حالش بد شد چجووووور...مادرم شوکه شده بود و بیشتر به خاطره اینکه ۸ سال پیش بود که خواهرم فوت کرده بود و ما خاطرهی خیلی خیلی تلخی داریم و البته اعصابهای ضعیف و باعث شد که مادرم شوکه بشه و کارش به بیمارستان بکشه...

 

داماد و مادره منو بردیم یه بیمارستان و من که فکر میکردم داماد قلبش گرفته دیدم تکونش میدن داد میزدم تکون ندیم برا خوب نییسست و از این حرفا...

 

به مادرم آمپوله آرامبخش و به داماد فکر کنم سرم اینها زدن...

 

بعده ۱ ساعت مرخص شدن و داماد هم کمی به هوش اومده بود و مادره من حالش از داماد بدتر بود

 

باید اعتراف کنم که باده کارام میوفتم که بعد از حال رفتنه داماد کردم خجالت میکشم و من باید خودم رو کنترل میکردم و خیلی کارم زشت بوده...شطرنجی کنید..

 

خلاصش کنم که اومدیم خونه...

 

فردا بعد از ظهرش کلی آدم و البته داماد با عروس خانوم اومدن عیادته ماردم و کلی از فامیل..

 

همین که خونه ما جمع شدن من شدم سوژه ی جمع و هرکی نظرشو میگفت...بابام میگفت نا بابا سلیقت بد نیست...پدر زن و مادر زنه داداشه داماد هم میگفتن خیلی خوشگله و خوبه...کله فامیل میگفتن خیلی خوش برخورد بود و به دلمون نشست و همه تبریک میگفتن و میگفتن تا عید یه نامزدیه دیگه افتادیم دیگه که من به همه اعلام کردم تا ۳سال دیگه که همه چپ چپ نگاه کردن و گفتن تووو؟تویی که میبینیم به عید نمیرسه...هه هه ...و لی من واقعا ۳سال دیگه میخوام ازدواج کنم چون پولی ندارم بخوام برم تا اون موقع باید خودمو جمع کنم...

 

راستی دوست دختره اون یکی پسر عمم اومده بود که یارو بچه مایه بود و از اینها بود که به کونش میگفت پیف پیف دنبالم نیا بو میدی...خیلی غرور داشت و تو قیافه بود و همه میگفتن دوست دختره تو بهتر بود و خوشگلترو از این حرفا...

 

زن عموم قایمکی بهم گفت تا الان انتخابه تو از همه بهتر بوده(یعنی از عروس و اون دخرته...)

 

خلاصه که همه پسندیدنش عزیزمو...بعد از عیادت که فامیلا رفتن شام رفتیم خونه اون یکی عموم که باز سوژه شدم و دوباره کلی بحثو از این حرفا....

 

خلاصه که هم دوست دخترم سربلندم کرد هم فامیلامون که ممنونم از همشون ... شبه خوب و خاطره انگیزی بود