X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پنج‌شنبه 21 مهر‌ماه سال 1390

پیشرفت...

خوب بعد از یه ذره رفتن سر کار من رو منتقل کردن...اول صدام کردن برم...ریدم تو خودم:دی...آخه یه چند تا خراب کاری اما کوچولو کرده بودم گفتم الان میخوان گیر بدن...اما دیدم من رو بردن یه جایه بهتر!!! 

 

نمیدونم از پارتیه کلفت بود یا از نشون دادن عرضه بود که بیشتر دوست دارم عرضه باشه و کسایی که اونجا بودن کمی تعجب کردن که منه تازه کار رفتم جزو اونها... 

 

ته ریش و تیریپ پارچه ای و احترام داشتن و لفظ قلم حرف زدن یه جورایی کار خودش رو کرد ... واسه قدم دوم باید نزدیک همکارها بشم تا بتونم چیزهای بیشتری بدونم تا با دست پر زیرآب بزنم(شوخی) 

 

اینقدر که بیشخصیتم اونجا هی با کلاس رفتار میکنم بعد یهو یه جاهایی کم میارم مثلا یه کلمه رو با کلاسش رو یادم نمیاد بعد چرتو پرت میگم...هه هه...البته خوب جمع میکنما... 

 

خیلی دوست دارم بیشتر جلوی زبونم رو بگیرم... 

 

پینوشت۱:بدم میاد از اینکه باید به زور نماز بخونم و از ته دل نباشه...کاش حداقل از ته دل بود... 

 

پینوشت۲:بلا ای بلا دختر مردم! 

 

پینوشت۳:آخیش این ۳تا پست تو گلوم گیر کرده بود!