X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1390

دوست دارم خدا باهام حرف بزنه...بهم تکیه کنه...

اونقدر دوست دارم خدا بیاد باهام حرف بزنه 

 

بیاد دردو دل کنه از بدیه آدما بگه 

 

بیاد بگه آدما نادیده میگیرنش 

 

بهم از غصه هاش از اینکه پشیمونه آدمارو به وجود آورده بگه 

 

باهام از عاشقیاش بگه....از اینکه معشوقش اذیتش میکرد و این چقدر ناراحت میشد 

 

از شکستهای مکررش گله میکرد 

 

بهم میگفت منم واسه خدایی پول نیاز دارم تا به این فرشته ها بدم اما صداشو در نیار منم بی پول شدم کاش میشد یکی بهم پول بده 

 

بهم از شیطان میگفت از اینکه چطوری نامردی کرده و تو آستینش مار پرورش داده و کلی دلش ازش گرفته 

 

باهام حرف میزد نه یه ساعت نه دو ساعت تو تموم ثانیه هاش حواسش به من بود و فکر میکرد دارم به حرفش گوش میدم 

 

آخه یکی بهش گفته بود من همدم خوبی هستم و اونم نیاز به یه همدم داشت 

 

باز برام حرف میزد از اینکه چطوری دارن نادیده میگیرنش بی معرفتا 

 

برام میگفت چقدر تنهاست فکر میکرد اگه اینارو بگه من براش کسی رو پیدا میکنم 

 

برام گله میکرد چرا من اینجوریم؟چرا افسرده ام؟ 

 

خلاصه برام کلی حرف میزد و فکر میکرد دارم به حرفاش گوش میدم 

 

آخرش منم نه هام میگفتم نه هوم نه یه کلمه حرف بدون همدردی .. بدون هیچ صدایی .. بدونه هیچ واکنشی ولی هی خودشو گول میزد میگفت نه داره به حرفم گوش میده .. نه کمکم میکنه... 

 

اما من هیچ کاری نمیکردم حتی یه لبخند کوچیک حتی یه ابراز تاسف معمولی... 

 

اون وقت بود که به من شک میکرد 

 

بهم میگفت هوی با تو هستم هستی؟اصلا به حرفام گوش میدی؟ 

 

اصلا تو همونی هستم که فکر میکردم؟ 

 

بابا تورو میوسا یه جوابی بده 

 

خواهش میکنم ازت 

 

یکم اشک میریخت یکم باهام قهر میکرد 

 

یکم لج میکرد 

 

بعد یه سریا میومدن بهش میگفتن این به حرفات گوش میده ولی واکنشی نشون نمیده ولی نگران نباش میوسا خیلی بزرگه خیلی خوبه 

 

و یه سریا دیگه میومدن میگفتن این هیچی نیست همش دروغه ما قبلا حرف زدیم هیچ کاری نکرده حتی یه سر واسمون تکون نداده  

 

بهش میگفتن اگه یه ماه خودتو گرسنه نگه داری سرشو واست تکون میده..دیدیم که میگیم ها تو هم عمل کن 

 

میگفتن نذر کنی جوابتو میده

 

روز به روز بیشتر دلش میگرفت بیشتر شک میکرد 

 

یواش یواش سعی میکرد فراموشم کنه 

 

میگفت اگه این هست چطور یه سر تکون نمیده؟ 

 

وقتی کاملا احساس حقارت و شکست و ترس کرد 

 

میام باهاش صحبت میکنم 

 

میگم حالا حال منو خیلی هارو فهمیدی؟حالا حالیت شد هیچ حرکتس نمیکنی و فقط یه سریا میان ازت الکی تعریف میکنن بدونه این که چیزی ببینی چه حسی داره؟ 

 

حالا خوبه داغونت کردم؟خوب شد تو به من نگاه عاجزانه کردی تا کمکت کنم اما من تورو حساب نکردم؟ 

 

حالا خوبت شد بندازمت جهنم؟اصلا ببینم مسلمون شیعه هستی یا نه؟ها؟ 

 

 

حالا بفهم درده منو حالا بفهم روزگار منو 

 

آخ که چقدر دوست دارم برگردی بگی بکش بیرون بزار خداییمونو بکنیم 

 

دوست دارم اونقدر کلافت کنم اونقدر حرصت بدم که بری یه شیشه اتانول بگیری بشینی سگ خوری کنی سیا مست بشی با شیشه بزنی تو سرت  

 

همش فکر خودکشی باشی تازه میخوام بیکارت هم بکنم تا بیشتر درک کنی... 

 

خیلی نقشه ها دارم براتا ولی اینجا نمیگم تا زیاد نفهمی ولی به همینا فکر کن تا شبا کابوس ببینی 

 

میخوام خوب منو درک کنی که تو بهترین درک کننده هایی 

 

وقتی کارام تموم شد میخوام بیای ازت بپرسم هنوزم دوستم داری؟چرا قدر زندگیتو ندونستی ها؟

ولی من هیچ وقت دلم نمیاد با کسی اینکارارو بکنم مخصوصا تو... 

 

پس نترس... 

 

هر موقع خواستی باهام حرف بزن دوست دارم کمکت کنم... 

 

دوست دارم احساس کنی کسی رو داری... 

 

نمیخوام روزگارت مثله من باشه خودم کشیدم بسه .. میدونم روزگاره بدیه...  

  

حالا برام بگو چرا اینقدر ناراحتی؟از چی دلت گرفته؟